

سلام به همه ی قلب های مهربون سلام به عطر گل های محمدی سلام به بنفشه سلام به صبح و سلام به امید و سلام بر هر کسی که خودشو در این وادی گذرا غریب می دونه
امروز با همه داشته هایم با همه دلخوشی هایم با همه آنچه از سر لطف معشوق به من عطا کرده نوشته ام را در خصوص غربت اختصاص دادم
فکر می کنم خیلی ها همچون من در این دنیا خودشونو غریب می دانندگاهی اوقات فقط به دنبال این هستیم که داور بازی زندگی زودتر سوت پایان بزنه تا تمام بشه
چند وقتیه کمتر دست به کیبورد بوردم برا همینه باورتون نمیشه چقدر به مچ دست ها برای تایپ همین چند سطر داره فشار میاد خودم هم باور نمی شد که این قدر دنیا زود آدم ها را به شرایط جدید عادت میده
کلمه که برای عنوان نوشته ام انتخاب کردم شاید شامل حال خیلی از آدم های زندگی مون بشه و حتی خودمون امروز با همه وجودم احساس غربت می کنم بین همه داشته های زندگیم نه از این جهت که بخواهم نادیده بگیرم داشته زندگیم نه از سر اینکه تا کی باید خودتو مشغول کنی برای بدست آوردن چیزهایی که دور برتو به ظاهر شلوغ می کنه ولی در واقع غریبی با همه معنایش انگار این غربت با همه وجودش به سمتت چنپره انداخته و تو ناگزیری به اون راه بدهی
امروز مثل خیلی از روزهای زندگی ام تمرکز کردم به نداشته هایم و حالم عجیب خراب شد و احساس عجیبی از غربت به سراغم آمد که با هیچ مسکنی انگار نمی توانی آرامش کنی برا همین پناه آوردم به نوشتن چون تنها واژه هاست که انگار تسکینت میده و تو را در این سردرگمی پر از آشوب درمیاره گاهی در بازی سرنوشت مانده ام
چرا گاهی اوقات هرچقدر دعا کردی که یه اتفاق خوب سر راهت سبز بشه نشد که بشه چرا واقعا چرا هنوز پاسخی برای این پرسش در وجودم ندارم برای همین این درد با من همراه است که من تا کجا این سرنوشت اختیار دار بودم کجا خارج از اراده من بود کجا من بودم که با تصمیم مسیر را تغییر دادم و راه را به سوی دیگری کشاندم
گاهی باید عمر به درود حیات گفته شود اما پاسخی برای پرسشت پیدا نشود
نمی دونم چه تعریفی شما از غریب دارید اما من از نداشتن رفیق در زندگی تعریف می کنم هر چقدر در زندگی خودم دیگران گشت می زنم می بینم هم ما به معنی واقعی غریبیم و فردی که شش دانگ دلش برای ما بتپد وجود ندار بنابراین به ناچار در زمره انسان های غریب قرار می گیریم که درد به پهنای این دنیا را با خود حمل می کنیم آدمی دو را در پیش می گیرد یا خشم می کند کناره می گیرد به انتظار می نشیند برای پایان فرصت ها یا سعی می کند حال که خود غریب است کاری کند که لااقل افرادی که در مسیر و لحظه های زندگی با او شریک می شوند کمتر احساس غربت به سراغشان بیایید
نمی دانم من جز کدام دسته ام فقط در حالت کلی احساس غربت می کنم اما تا این لحظه زوم نکردم که آن را چگونه در وجود تفسیر می کنم
به همی آدم های مهربونی که احساس غربتی شبیه آنچه من در این وادی تجربه می کنم دارند می گوییم که بیایید برای داشتن حال خوب با غربت خودمان دوست داشته باشیم و حتی حال بد خودمون خریدار باشیم چون هیچ کس به اندازه خودمان نمی تواند ما را بفهمد عزیز دلم قلب مهربون تنهایم دوست دارم و امید وار که خود خاک قدر تو را بیش از آنچه بر روی خاک زیستن را به شیوه خود آموخته بداند.
باورتون شاید نشه مچ دستم چقدر در اذیت بود وقتی اولین کلمات را تایپ می کردم اما حالا این قدر انگشتانم روان تایپ می کند و تمام آن احساس از بین رفته است کاش احساس غربت نیز به همین سرعت از میان می رفت اما این چنین نیست انگار در این وادی که تو در آن قرار گرفته مفهومی برای حذف یا کاهش احساس غربت اختراع نشده است آدم ها بی مهابا بر هم زخم می زنند و تو در این وادی پر از درد فقط نظاره گر هستی فقط نظاره گر
انگار توانی برای ادامه نوشته ام ندارم برای همین شما را به خدا می سپارم اگر روزی کسی پیدا شد تا نوشته ای از من را بخواند فقط برایم دعا کند همین.
دوست دار همیشگی زیبایی فرزانه

برچسب:
نویسنده: پندار ابراهیمی