

سلام به قلب های مهربان سلام به هرآنکه بر خشم خود فائق می شود سلام بر همه زیبایی ها جهان مادی
امشب عجیب دلم گرفته است گاهی شنیدن یک کلمه از کسی دوستش داری قلبت را هزاران تکه می کند و در این سرای نامردی وا می مانی آخر این عمق بی رحمی از کجا نشئت می گیرد
امشب با همه وجود لمس کردم که نیاز روح با هیچ لذتی از نیازهای جسم بر طرف نمی شود و دو دنیای متفاوت را در این سرای خاکی با خود همراه داریم که یکی دیگری را هرگز نمی فهمد هر چقدر یکی در رکابی دیگری است این گار خوشی بیشتر آدم ها امروز روح را به خدمت جسم در آورده اند و اندکی لذتی که برایشان به همراه دارد با آن خوشند. خوش به حالشان که خوشند خدا کند واقعا خوش باشند
اما من دردی را با همه جانم در این سرای با خود حمل می کنم و آن تنهایی است گاه در ظاهر امر همه چیز اوکی است همه چیز خوب است اما باز تنهایی این قدر تنها که فقط به واژه ها به کلمه کلمه حرفهایی که در ذهنت نقش می بندد پناه می بری و دوست داری در روی صفحه کی بورد پیدا کنی
دلم امشب به شدت گرفته است زندگی با همه روی خوشی که دارد گاه بی رحمانه به صورتت تازیانه می زند تا ندانی از کجا می خوری
گاهی دوست دارم در لاک تنهایی خویش غوطه ور شوم و هیج نبینم
گاهی بدون اینکه مقصر باشی به تو توهین می شود
اما واقعا نمی دانم کدامین کوتاهی را کرده ای که چنین می شود
در این چهل سالی که از خدا عمر گرفته ام هرگز اجازه ندادم سربار باشم خیلی دویده ام
با این که جنسم زن بود و به قول بعضی آدم های .... ضعیفه به شمار می رویم
اما با این وجود با سرنوشت جنگیدم خیلی روزهای تلخ زندگیم برای یک راه گذاشت و آن چنگیدن با سرنوشت که تو را ذلیل می خواست
هرگز اجازه نخواهم داد به روزگار که مرا ذلیل ببیند
امروز در بلندای هر آنچه در سر دارم به تو ای کسی که روزی روزگاری نوشته من را می خوانی می گوییم که آدمی در این سرای بسیار تنهاست و خود از تنهایی بی حدی که دارد خبر ندارد چون اگر اندازه این تنهایی را می دانست چه بسا که در دم از شدت نارحتی جان به جان آفرین تسلیم می کرد
این حرف ها را فرزانه ای به زبان می آورد که خم به ابرو نیاورده است
گاه با هیچ نمی توانی سبک شوی با جز غم
باید آن را در آغوش بگیری و بخواهی که با آن شریک شوی
زندگی با همه لحظه هایش باید خریدار باشی بالا دارد پایین دارد سردی دارد گرمی دارد خنده دارد گریه دارد تنهایی دارد شلوغی دارد
اما با همه وجود خواهان کسی هستم که بخوانمش و بی درنگ جوابم دهم صدایش کنم و بی منت جواب دهد باور کن که بی تو می میرم مهربان خدایم تو ار بابت هر آنچه بر من منت نهادی بخشید شکر فرزانه تنهاست تنها آمده و تنها خواهد رفت فقط تو می توانی بدانی که من غریبم خدایا ای همه کسم ای همه باورم ای همه ی توانم برای زیستن مرا دریاب فراموشم نکن حتی اگر از تو غافل شدم نگاهم کن حتی اگر دنیا چنان در نظرم جلوه گری کرد که فکر کردم در آخر خوشی به سر می برم تو مرا باور کن با همه نداشت هایم که تو بر همه آن ها آگاهی
بابت همه لحظه های که بر من می گذرند و تو شاهد آنی شکر
دوست دارم شکستن من را فقط خودت خریدار باش این برای من قابل تحمل است نمی دانم شاید کلمه های باید در فضا طنین انداز باشد تا برای لحظه ای هم که شده پی ببرم که بیش از پیش به تو نیازمندم ای مهربانم
مرا دریاب که هروقت بی کس و کار می شوم تو تنها کس و کار منی هر وقت بی تاب می شوم تو تنها تاب و توان منی و هر وقت بی جان می شوم تو تنها جان من هستی
من به امید زنده ام اینکه تو مرا می بینی هر لحظه و می شنوی هر دم و کنار هستی بیش از آنهایی که با من همراه اند
دوست دارم
ای مهربانترین مهربانم
محبوبم خدایم
دوستدار همیشگی زیبایی فرزانه

برچسب:
نویسنده: پندار ابراهیمی